اندر حکایت دانشگاه



والله می خواهم در مورد دانشگاه فرهنگیان صحبت کنم به خودم میگم آخه ما را به چه این صحبت ها. در این وضعیت به قول دوستان اسفناک اقتصادی و معیشتی، باید دنبال خرج و برج باشیم.

علت این بحث هم دیدن دو تن از (به قول جلال آل احمد اراذل) اساتید و مدیران آموزشی بود که تو تلویزیون دیدم و اعصابم خورد شد. آدم نمی داند این ها از وضعیت دانشگاه اطلاع ندارند یا اینکه خودشان را به نادانی زدند.

هی تعریف و تمجید و نوشابه برای هم باز کردن.

این دانشگاه یکی از بی کیفیت ترین دانشگاه ها در کشور هست هم از نظر آموزشی هم از نظر امکانات.

متاسفانه اساتیدش همه بازماندگان دوران ضمن خدمت هستند که حالا تبدیل به استاد شدند متاسفانه سواد درست و حسابی هم ندارند و اجازه هم به هیچ استاد دیگه ای برای ورود نمی دهند یعنی در مقابلش می ایستند. مشکل دیگه هم اینه هنوز فکر می کنند که دانشگاه همان مدرسه که البته اگر دقیقا شبیه مدرسه بود خوب بود ولی بین این و آن گیر کردند.

باز هم خواستم در مورد اساتید قبلی بگم یادم افتاد که اینا که خوبند. استاد که کم میاد مسئول آموزش هر کسی را که در ادارات می شناسه صدا می کنه برای تدریس. اصلا آخه این مگه تجربه دارد مگه سواد دارد... هیچ فقط کلاس داری (منکر این هم نیستم که استاد خوب هم هست ولی کمه، واقعا کمه)

از نظر امکانات که هیچ آدم نمی تواند بگه 12 نفر در یک اتاق. بقیه را خودتان تصور کنید.

بعد اگر این روسا و استاید به مشکلات اذعان کنند و بگند در تلاش برای بهبود هستند آدم ناراحت نمی شود آخه هی تعریف و تمجید. بابا بسه دیگه اینقدر دروغ.

والله این همه دانشگاه خوب هست دیگه به دانشگاه فرهنگیان چه نیازی هست بابا جان به دانشگاه تهران بگو من 100 تا معلم زبان می خواهم با این شرایط، هزینه آن را هم می دهم خودت تربیت کن این بهتره یا اینکه در یک جایی که شرایط هیچ چیزی را ندارد بخوای معلم تربیت کنی.

الان چند وقتی هست میگن یک رتبه تک رقمی آمده دانشگاه فرهنگیان و عجب کار خوبی کرده در این شرایط بی کاری، کهه بهترین کاره. امایی در کار هست اگر معلمی را دوست دارد که هیچ معلم می شود بالاخره به علاقش می رسد و مطمئنا از پس معلمی هم بر میاد البته در سواد علمیش ممکن هست که تردید پیش بیاد.

ولی اگر به خاطر کار باشد واقعا به خودش خیانت کرده چون اینجا نه می شود درس خواند نه امکانتی هست نه فضای مناسبی. و واقعا این فرد اگر خارج می رفت بهتر بود تا اینکه از بین بره و حیف بشود.

دیگه بسه خودم هم خسته شدم انقد غر زدم

John Keating لایک ۰

نظرات  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
گفتگوی آزاد با ژان پیاژه
اداراکات اعتباری علامه طباطبایی و فلسفه فرهنگ
گفتار هایی در فلسفه و فلسفه تربیت
چهل نامه برای همسرم
هاروارد مک دونالد
کلود ولگرد
فریاد روز ها
بازگشت از شوروی
نوشتن
جاناتان مرغ دریایی
آرشیو مطالب
آبان ۱۳۹۷ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۱۹ )
پیوند ها
عیدانه
بیولوژَک
چوگویک
صالحه +
دارالمجانین
‌پنجره می‌چکد
Inside Monster
تراکم اندیشه‌ها
مرز های مشترک
دختری از نسل حوا
در دیار نیلگون خواب
روزهای رنگی ارکیده
نیمه سیب سقراطی
کمی تا قسمتی بنفش
گوشه – از گوشه‌ و کنار
رنگی رنگی - زندگی شاد
من از آن روز که در بند توام آزادم
گردالی - ماجراجویی های روزانه -
دفترچه شخصی سید محمد امین هاشمی
سِرِه
چارلی!
کاکتوس
کافه کافکا
سخن‌سرا
رادیو بلاگیها
Neo's Text
یه خورده من
فیشــــــنگار
تانزانیای خالی
خرمالوی سیاه
بیمارستان دریایی
روزنوشت های دکتر
آشتی با دیونیسوس
دو کلمه حرف حساب
رویا های کنسرو شده
بازتابِ نفسِ صبحدمان
درباره عواطف یک نقاش
حرفهایی از جنس دیوانگی
بلاستوسیستی در حال تکوین
قلم بافی های یک نیکولای آبی
از یادداشت های خانم پاپن هایم
در گلوی من ابر کوچکی ست ...
در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!
پلاکت
یک آشنا
دلشــرم
شباهنگ
باوند بهپور
در انتظار گودو
یک لیوان چای داغ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان