انجمن ادبی مردگان

 

فیلم هانا آرنت را دیدم. بسیار زیبا بود یعنی درسگفتار هایدگر آقای جهانبگلو را گوش می‌کردم که به این فیلم ارجاع داد و من هم مشتاق دیدن این فیلم شدم. البته مدت‌ها بود قصد دیدن این فیلم را داشتم ولی آن لحظه که باید می‌رسید، نمی‌رسید. فیلم جذابی بود یعنی خیلی خوش ساخت بود و تصاویر به زیبایی به تصویر کشیده شده بودند با وجود اینکه این فیلم در اصل یک مستند و روایت زندگی یک اندیشمند سیاسی بود.

من بعد از اینکه فیلم را دیدم، شروع به خواندن کتاب ملاحظات اخلاقی و اندیشیدن هانا کردم. باز هم یک مقدمه عالی، این بار از یک دوست صمیمی، آن هم دوست صمیمی هانا یعنی خانم مری مک‌کارتی، یک نویسنده و منتقد ادبی. اگر اول این مقدمه را می‌خواندم و بعد به سراغ فیلم می‌رفتم، فیلم از همان اول برام روشن‌تر می‌شد، شاید هم قشنگ‌تر.

یکی از بخش‌های فیلم که خیلی برام سوال برانگیز بود نوع رابطه هانا با هاینریش بود. یعنی چطور یه زن اینقدر عاشق شوهرشه، البته اجازه بدهید بگم اینقدر دوستش دارد. مری این مسئله را روشن می‌کند و میگه که هاینریش برای هانا یک دوست و استاد بود و هاینریش هم به هانا همچون یک پدر، نگاه مهربانانه‌ای داشت. در فیلم هم این مسئله احساس می‌شود با وجود اینکه هاینریش یک مقدار بازیگوش هست ولی هانا انگار نه انگار یعنی در هر صورت و هر لحظه دوستش دارد و میخواهد در آغوشش بگیرد.

هانا خیلی جالب مسئله وطن و دوست داشتن هموطنان را مطرح می‌کند. هانا میگه من هیچ کشوری و ساکنان هیچ کشوری را به طور خاص دوست ندارم بلکه انسان و انسانیت را دوست دارم. نمی‌دانم باید بیشتر در موردش تامل کنم ولی در نگاه اول که نگاه فوق‌العاده‌ای هست.

البته باید به این نکته هم اشاره کرد که هانا یک انسان شجاعه یعنی بدون توجه به نظر دیگران یا به عبارت بهتر بدون تحمل عقاید تحمیلی و جعلی دیگران، نظر ناب خودش را در مورد جنجالی‌ترین موضوع آن روزها یعنی اعدام ایشمن بیان می‌کند و حتی آن را یک کار ... می‌پندارد. به نظرم هانا اعتقاد دارد که ایشمن بدون تفکر دست به اعمالی زده است و او یک جاهله و گناهکار نیست. مثل همان نظر سقراط که می‌گفت آدمی اگر معرفت داشته باشد، دست به کار بد نمی‌زند و اگر کار بد و ناشنایستی می‌کند از روی ناآگاهی و جاهلیت است.

در پایان گریزی هم باید به هایدگر زد. هایدگری که دوستدار هانا بوده و هانا پس از گذشت سال‌ها در بلک فارست از او در مورد تایید هیتلر می‌پرسد و هایدگر جواب می‌دهد که من در سیاست ناشی بودم و هانا از او می‌خواهد که یک بیانیه بدهد و هایدگر تنها به سکوت کردن اکتفا می‌کند. به نظرم دیگر برای هایدگر در آن موقع چیزی مهم نبود یعنی حرف مردم براش چندان اهمیت نداشت وگر نه این عدم روشنگری به خاطر شرم نبود.

زندگی هانا هم دوست داشتنی بود، غرق کار و غرق دوستان و غرق همسر. یک اتاق این سمت خانه برای کارهای علمی هاینریش و این طرف خانه هم برای هانا. مرکز خانه هم محل ملاقات‌های دوستانه و ...

فیلم جذابی بود ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۵۰
John Keating

 

این کتاب از 9 نامه تشکیل شده است که نامه اول از عین القضات به احمد غزالی و شش نامه بعد هم از احمد غزالی به عین القضات است و دو نامه آخر هم در هاله‌ای از ابهام قرار دارد یعنی در تشخیص نویسنده شک و تردید وجود دارد. متن نامه هم چندان قابل فهم نیست یعنی ترکیبی از فارسی و عربی است و همینطور بسیار موجز نوشته شده، طوری که به نظر می‌رسد تنها کسی که قادر به فهم نامه‌ها هست خود عین القضات باشد.

نکته جالب برای خودم این بود که اولین نفراتی که بر روی این متون کار کرده‌اند افرادی غربی و به عبارتی خاورشناس بودند البته در حقیقت این متون را می‌توان بخشی از میراث بشری دانست چون از وجود افرادی منبعث شده که به جای خاصی تعلّق ندارند و نمی‌شود به این مسئله این طور نگاه کرد. در مجموع این نامه‌ها برای یک شخص علاقه‌مند به حوزه عرفان چندان جذاب نخواهد بود به دلیل همان غموض و دشواری که دارد.

باز هم می‌توان از مقدمه کتاب به عنوان بخش خواندنی کتاب یاد کرد علی الخصوص بخشی که به رابطه احمد غزالی و عین القضات همدانی می‌پردازد. این دو شخصیت تنها یک بار یکدیگر را دیدند و بقیه ارتباط آنها به صورت مکاتبات بوده و عین القضات هم در سن 33 سالگی به جرم الحاد تکفیر و کشته می‌شود و داستان زندگی صوفیانه و پر رمز و راز او به پایان می‌رسد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۸ ، ۲۰:۰۸
John Keating

اگر دو تن چنین خویشاوند، چنین دوست با هم بمیرند مرگ هراسناک نیست، هراس مرگ از آنست که گریبان آدمی را تنها می‌گیرد و جدا می‌کند، با هم بسراغ مرگ رفتن وحشتناک نیست، با هم مردن سخت نیست، که اگر بگویم لذت بخش هم هست باور نمی‌کنند، با هم رنج بردن تلخ نیست که اگر بگویم شیرین است باور نمی‌کنند، با هم زیستن و در زیر این آسمان دم زدن غربت نیست، همه بدی‌ها سختی‌ها، تلخی‌ها و بی طاقتی‌ها و وحشت‌ها همه از تنهایی است.

 

اما امروز اینچنین روشن و سبک می‌رسد! نومیدی هنگامی که به مطلق می‌رسد یقینی زلال و آرام بخش می‌شود. چه قدرتی و غنایی است در ناگهان هیچ نداشتن! اضطراب‌ها همه زاده انتظارها است. هیچ گودویی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جاده ها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه می‌گویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیده‌ام، جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟

 

دکتر شریعتی -- هبوط در کویر

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۸ ، ۲۳:۱۱
John Keating

 

سمت تاریک کلمات، مجموعه داستان‌هایی از حسین سناپور است که به بیان روایت‌های تلخی از زندگی روزمره یا به عبارت بهتر زندگی شخصی و درونی افراد پرداخته است. تصویر روی جلد کتاب بسیار مناسب انتخاب شده است یعنی فردی که به مردم و جامعه پشت کرده و تنهای تنها به دیوار یا هر جای دیگری خیره شده است. غالب داستان‌ها روایت‌های تلخی دارند یعنی خواننده با خواندن داستان‌ها، از زندگی زده می‌شود. به نظرم خانواده‌‌های سنتی شاید نتوانند با این داستان‌ها ارتباط بگیرند البته این امر در این دوره معنا ندارد چون در حال حاضر افراد در درون فرهنگ‌های مختلف در حال زیست هستند. ویژگی دیگر داستان‌های بهره‌گیری نویسنده از شگرد سیلان ذهن هست. در بسیاری از اوقات سرنخ داستان از دست خواننده در می‌رود ولی این کار هم وقتی داستان تو دست میاد، جالب می‌شود.

داستان‌ها از قرار زیر هستند:

خوابِ مژه‌هات

خیابان‌های نیمه شب

کابوس بیداری

با تو حرف میزنم، با تو

دل‌ام سنگین، زبان‌ام تلخ

بگذار همینطور ادامه پیدا کند

برکه‌ی من

خانه باید خانه باشد

*

*

*

زن‌ام نقاش است، من نویسنده‌ام. مشکل ما ربطی به کارمان ندارد. آشنایی‌مان هم باعث آن نشده. در واقع وضعیت ما برعکس این بوده. ما وقتی بعد از سه روز دیدن همدیگر توی بنگاه مسکن، و انداختن نگاه‌هایی بفهمی نفهمی آشنا به هم، برای دیدن یک خانه همراه هم رفتیم و من دیدم او، هیچ درباره‌ قیمت و متراژ و و لوله‌کشی و نور ساختمان، و این چیزهای معمول نمی‌پرسد و مثل گنج‌یاب‌ها به در و دیوار نگاه می‌کند و به آن‌ها دست می‌کشد و اتاق‌ها را بو می‌کند، فهمیدم که به جز خودم یک نفر دیگر هم هست که مشکل «خانه» دارد. (داستان خانه باید خانه باشد)

*

*

آدم با خواندن برخی از داستانها احساس می‌کند آخه این چه موضوعاتی هست که نویسنده به آن‌ها پرداخته، ولی واقعاً پرداخت این موضوعات توسط نویسنده خیلی چیز جالبیه و در عین حال دشوار. حالا نکته جالب این هست که در حوزه فرهنگ  و امور فرهنگی، یکی از عناصر مهم، تشخیص مسئله هست و به نظرم حسین سناپور با وجود اینکه چاشنی تخیل را که امری ضروری در داستان است، اضافه می‌کند ولی به خوبی مسائل جامعه امروزی را دریافته است و با پردازش آن جامعه را هم با این مسائل آشنا می‌کند البته باز هم به نظرم داستان کار اصلیش آشنایی‌زدایی هست بدین معنی که آنقدر به امور آشنا نزدیک می‌شود تا با آن‌ها احساس غریبی کند و اینجاست که باید به موضوع یا مسئله پرداخت و این امر غریب را آشنا کرد.

***

«مسئله» چیست؟! مسئله شناسی فرهنگی با رویکرد مطالعات فرهنگی

درسگفتار آقای نعمت الله فاضلی

https://rc.majlis.ir/fa/report/show/931298

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۸ ، ۲۲:۰۵
John Keating

 

آقای مهدی اخوان ثالث دیشب وقتی عرق مبسوطی خورده بودند و شنگول و لول و لول بودند، در یک جای خلوتی که غیز از خدا هیچکی نبود، شخصاً با 37 درجه حرارت، میگفتند: حضار محترم؛ من فقط یک دهاتی زمزمه کننده هستم. نه یک روشنفکر و نه یک سوسیالیست. یک زمزمه کننده که غالبا تو دماغی هم زمزمه می‌کند، نق نقو و دلخور هم هست و گاهگاهی هم پول قرض می‌کند و کتاب چاپ می‌زند. والسلام نامه تمام.

تهران شهریور 1338

 

قاصدک هان چه خبر آوردی

از کجا وز که خبر آوردی

خوش خبر باشی اما

گرد بام و در من

بی‌ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه زیادی نه ز دیاری، باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه‌های همه تلخ

با دلم می‌گوید

که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب

قاصدک هان،‌ ولی... آخر... ای وای

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام آی! کجا رفتی؟ آی

راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جائی؟

در اجاقی- طمع شعله نمی‌بندم- خردک شرری هست هنوز

 

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می‌گریند.

 

*** در مجموع لذت چندانی از این مجموعه شعر با عنوان آخر شاهنامه نبردم. نمی‌دانم چرا؟ شاید تنها قطعه‌ای که به دلم نشست، همین قطعه بالاست. بقیه اشعار نمی‌دانم یا حس نداشت یا به قول معروف نیاز به آشنایی یا اخوان و ادبیاتش نگارشیش داشت. این مجموعه یک مقدمه داشت که به نظرم اگر این کتاب را بگیرید، خواندن مقدمه اخوان لذتبخش ترین بخش کتاب هست. دلش گرفته و حوصله ندارد. از اوضاع شعر، از اوضاع مالی و از اوضاع جامعه بادکنکی.

یاد صحبت‌های بیوک نیک اندیش افتادم که در مورد استاد شهریار همین موارد و مشکلات را ذکر می‌کرد علی الخصوص مشکل مسکن استاد.

کلاً زندگی سخته و این افراد هم با گذاشتن تمام وجودشان بر سر بخشی از زندگی یعنی هنر، دلتنگ هستند و خسته از بی‌مهری جامعه و مردم. یک مستند هم فرشاد فدائیان ساخته بود در مورد شاملو، آنجا هم شاملو می‌گفت از زندگی راضی نیستم، عمرم را هدر دادم.

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۸ ، ۲۳:۳۶
John Keating

احساس می‌کنم که از ریشه کنده شده‌ام. هیچ چیز را واقعی نمی‌بینم. تمام ساختمان‌های پاریس را عین دکور تئاتر می‌بینم. خیال می‌کنم که داخل کارت پستال زندگی می‌کنم.

از دو چیز می‌ترسم: یکی از خوابیدن و دیگری از بیدار شدن.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۸ ، ۰۱:۰۱
John Keating

 

بگذارید این حالت پیچیده ذهنی را، حزن بخوانیم که بیشتر بر همگانی بودن اش دلالت می کند تا یک امر خصوصی. حزن به جای وضوح بخشیدن به واقعیت آن را می پوشاند، برای ما آسایش خاطر فراهم می آورد و چشم اندازمان را مانند پنجره ای که در روز های زمستانی از کتری جوشان بخار بر آن می نشیند، محو و ناروشن می سازد. چون پنجره های بخارآلود در من احساس حزن پدید می آورند در اینجا، این مثال را آوردم. هنوز هم وقتی روی پنجره بخار می نشیند دوست دارم که از جای ام بلند شوم و به طرف اش بروم و با انگشت روی آن چیزی بنویسم. با ایجاد کلمات و اشکال بر پنجره بخارآلود، حزن درونی ام از بین می رود و آسوده می شوم و بعد از این که همه چیز را نوشتم و کشیدم، می توانم با پشت دست پاکشان کنم و به بیرون بنگرم.

 

 

کتاب دوست داشتنی هست یعنی برای مواقعی که آدم دوست دارد فقط حرف دل یک آدم دیگر را گوش کند، خیلی خوبه. اورحان پاموک از استانبول دوران کودکی خودش صحبت می کند و خواننده ای که شاید هیچ ارتباط با استانبول ندارد دلش برای آن دوران تنگ می شود و با حسرت های اروحان، حسرت می خورد. حسرت خانه های تخریب شده و آدم های رفته و همه ی خاطرات تلخ و شیرین کودکی.

ترجمه کتاب هم ترجمه خوبی هست یعنی ادم را جذب می کند و در سیر روایی اثر نگه می دارد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۸ ، ۲۰:۱۳
John Keating

 

 

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک
روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا
بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه

 

****

 

 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۸ ، ۲۰:۴۸
John Keating

یاد فیلم بزنگاه افتادم.

دخترِ (درسا) به باباش (نادر) میگه: بابا من میترسم.

میگه چرا: میگه اینجا موش دارد.

میگه بابا جون مگه بهت نگفتم از هیچی نترس به جز ... چی؟ اگه گفتی؟

انسان ...

آ باریکلا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۸ ، ۱۴:۵۱
John Keating

 

بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا ایا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم

 

یک کتاب شعر دیگر، آن هم از هوشنگ ابتهاج. اکثر شعرها دلچسب بودند و به دل می نشستند. در ضمن این کتاب یک مجموعه است که توسط نشر سخن گردآوری شده و منتخب هفت دفتر شعر در آن گرد آمده است. روند قرارگیری اشعار بر اساس تاریخ سرودن آنها هست و واقعا در این اشعار می توان تاریخ ایران را بازخوانی کرد. سایه در زندگی و شعرش توجه اساسی به جامعه داشته و حتی در منتخب دفتر یادگار خون سرو، لحظه ای که در حال خواندن شعر مرثیه جنگل بودم، احساس کردم که این شعر برای خسرو گل سرخی سروده شده و حتی اسم دفتر را به اشتباه یادگار خسرو خواندم. (دلیلش واقعا حسی بود که داشتم و این حس بر ادراکم غلبه پیدا کرد)

این شعر را تا آنجا که اطلاع دارم یک بار استاد شهرام ناظری به همراه استاد پرویز مشکاتیان اجرا کرده و یک بار هم خانم سپیده رئیس سادات.

 

اجرای خانم سپیده رئیس سادات؛ شعر مرثیه جنگل

https://soundcloud.com/hoo-man-2/hzofdqz5tius

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۸ ، ۱۴:۲۶
John Keating